کسی که میگفت فقط تو رو دارم
دردو دل میکرد
میخندوندمش تا به چیزی فکر نکنه
روزایی که افسرده بود و حالش گرفته
مهم نیست برای چی
بهم میگفت فرشته :/
فهمیدم به چیزی که میخواسته رسیده و خیلی خوشحاله
راستش اشکم در اومد
نه از خوشحالی اون
و نه اشک شوق
از اینکه فراموشم کرده بود
یعنی یادش رفته بود به من بگه به چیزی که میخواسته رسیده؟
یا چه فکری کرده؟
واقعن راست میگن که آدما رو نمیشه شناخت
نمیدونم
ولی حالم خیلی گرفته شد
خیلی
این بغض لعنتی داره خفه م میکنه :(
برچسب:
نویسنده: کارن صالحی